مذاکرات ژنو بدون نتیجه و با پیشرفتی اندک پایان یافت؛ این وضعیت بیشتر به اتلاف وقت شبیه بود تا یک توافق واقعی. با بسته شدن باب دیپلماسی، رویکرد دیگری آغاز شد: تحرکات دریایی، تقویت پایگاهها و پیامهای بازدارنده مستقیم و غیرمستقیم. صحنه گویاست که ما در برابر مرحله جدیدی هستیم، اما این مرحله کی به یک جنگ واقعی تبدیل میشود؟ برای درک این موضوع، ابتدا باید بدانیم چه کسی در واشینگتن تصمیمگیرنده است.
تصمیمگیری در آمریکا یکصدایی نیست. جناحی برای یکسره کردن کار از طریق نظامی فشار میآورد؛ یعنی تیم پیت هگزت (وزیر دفاع) و مارکو روبیو (وزیر خارجه). آنها معتقدند هیمنه و اعتبار آمریکا خدشهدار شده و بازسازی آن جز از طریق قدرت میسر نیست. از نظر آنان، ایران صرفاً یک کشور منطقهای نیست، بلکه آزمونی برای توانایی واشینگتن در تحمیل اراده خویش است. یک ضربه محدود امروز، میتواند مانع از تهدیدی بزرگتر در فردا شود و پیامی روشن، پیش از همه، برای چین ارسال کند.
در مقابل، جناح دیگری محتاطتر عمل میکند: جی.دی ونس و تولسی گابارد. این رویکرد نه از سر همدلی با ایران، بلکه حاصل محاسبات هزینه یک جنگ گسترده است که منابع را میبلعد، بازارها را برهم میزند، زنجیرههای تأمین را مختل میکند و بر برتری تکنولوژیک علیه چین تأثیر منفی میگذارد. از دیدگاه آنان، یک «توافق قوی» بهتر از یک قمار نظامی است.
ایران هدف نهایی نیست، بلکه ایستگاه اول است. استراتژی کلان آمریکا، چین را در قله قرار داده است. هرگونه تنش با تهران باید در این چارچوب خوانده شود: آیا در خدمت هدف بزرگتر است یا باعث پراکندگی قوا میشود؟ آیا منابع را آزاد میکند یا آنها را مستهلک میسازد؟ این جوهره جدال داخلی در کاخ سفید است.
پس از ژنو، گسیل نیروهای نظامی، یگانهای دریایی و آمادگیهای هوایی در پایگاهها شدت گرفت. اما حجم این نیروها، بهویژه بدون مداخله زمینی، برای سرنگونی سریع نظام کافی نیست. آمریکا صرفاً به دنبال یک ضربه نیست؛ بلکه به دنبال فرسایش طولانیمدت است. این یک مدیریت فشار مستمر است: اقتصادی، امنیتی و روانی. چیدن بازوهای منطقهای، تحلیل بردن توان بازدارندگی و ایجاد لحظه ضعفی که اجازه ضربه بزرگ را با کمترین هزینه بدهد.
سه سناریو متصور است:
اول: استفاده از سلاحهای غیرمتعارف (هستهای تاکتیکی) یا فناوریهای نوین برای ضربه زدن به توانمندیهای دوربرد و میانبرد ایران، و سپس بمباران هوایی مستمر برای هفتهها با شرطبندی بر فروپاشی داخلی.
دوم: کودتا از درون؛ ضربهای متمرکز بر رأس نظام همزمان با آمادگی جریانی داخلی برای به دست گرفتن قدرت. صحبتهای مکرر از کودتا و بازداشتهای اخیر، نشانههایی از تنش داخلی است.
سوم: هدف اصلاً سرنگونی نظام نیست و این شعار تنها یک پوشش است. هدف واقعی شعلهور کردن یک جنگ منطقهای چندماهه، درگیر کردن کشورهای متعدد، فرسایش همگان و بازترسیم نقشههای نفوذ در خاورمیانه است.
ایران خطر را درک میکند. رویاروییهای پیشین، توان اقتصادی و امنیتی آن را فرسوده کرده است. تداوم فشار ممکن است به فروپاشی داخلی، اعتراضات مردمی یا شکاف در بدنه حاکمیت منجر شود. به همین دلیل اعلام شده است که هرگونه تجاوز با جنگی تمامعیار پاسخ داده خواهد شد؛ امری که آمریکا را به تأخیر در ضربه محدود و بازنگری در محاسبات واداشت.
مرکز ثقل ایران، نه دولت است و نه ارتش کلاسیک، بلکه سپاه پاسداران است. نیروی قدس ارتشهای سایه را در خارج از مرزها میسازد: حزبالله، حوثیها و دیگر نواب که به ایران قدرت دفاع پیشدستانه و تهاجم غیرمستقیم میدهند. بازوان بلند ایران شامل موشکهای بالستیک، پهپادها و برنامه فضایی است. قدرت اقتصادی مستقل نیز بودجه عملیاتهای فرامرزی را تأمین کرده و در داخل، بقای نظام و مهار اعتراضات را تضمین میکند. مقابله با سپاه، زدن بازوها نیست بلکه زدن خودِ «رأس» است: قطع تأمین مالی، ترور مغزهای متفکر، نابودی بازوان بلند و فرسایش طولانیمدت در حوزههای اقتصاد، سایبر و اتحادهای منطقهای.
در اینجا دیدگاه ژنرال ایال زامیر، رئیس ستاد ارتش اسرائیل، وارد میشود. زامیر معتقد است مقابله با ایران صرفاً یک بمباران نیست، بلکه یک جنگ استراتژیک طولانیمدت است. طرح او شامل سه محور اصلی است:
۱. قطع تأمین مالی: هدف قرار دادن داراییهای اقتصادی سپاه، از پروژههای ساختوساز و انرژی تا شبکههای دور زدن تحریمها، جهت مختل کردن توان مالی نواب خارجی.
۲. ترور مغزهای متفکر: هدف قرار دادن فرماندهان کلیدی، مشابه آنچه برای برخی رهبران نیروی قدس رخ داد، جهت ضربه به سلسلهمراتب فرماندهی و توان عملیاتی نظام.
۳. نابودی بازوان بلند: زدن انبارها و سکوهای پرتاب موشک و پهپاد برای جلوگیری از بهکارگیری توانمندیهای دوربرد، ضمن حفظ گزینه بازدارندگی مستقیم و منعطف در عمق خاک ایران در صورت نیاز.
زامیر استراتژی نظامی را به رقابت طولانیمدت در حوزههای اقتصاد، سایبر، دیپلماسی و اتحادهای منطقهای گره میزند تا رویارویی به یک فرسایش همهجانبه تبدیل شود. مدلی که پیشتر در سودان اجرا شد، کارآمدی خود را ثابت کرد: ترکیبی از قدرت سخت، قدرت نرم و دیپلماسی استراتژیک که منجر به دور شدن تدریجی خارطوم از تهران و بستن مهمترین گذرگاه قاچاق سلاح به غزه شد.
آنچه امروز رخ میدهد، صرفاً نمایش قدرت نیست؛ بلکه مدیریت دقیق بازدارندگی و آمادگی برای جنگی گسترده در خاورمیانه و آسیاست. تصمیم آمریکا مرکب است از: قدرت نظامی، فشار سیاسی، فرسایش اقتصادی و اتحادهای منطقهای. ایران ایستگاه اول است، سپاه پاسداران قلب نبرد، و چین و تایوان بخشی از استراتژی وسیعتر برای بازسازی هژمونی آمریکا. گزینههای زمانی روشن است: ضربهای برقآسا که ورق را برگرداند، یا جنگ فرسایشی طولانی که ماهها به درازا بکشد و کل منطقه را بازطراحی کند.
ژنو بدون توافق پایان یافت، اما این خلأ به معنای آرامش نبود، بلکه گذار به مرحله «مدیریت فشار مرکب» بود. تصمیمگیرندگان در واشینگتن میان دو جناح منقسم شدهاند: جناحی که بازسازی اعتبار را در گرو قاطعیت نظامی میبیند، و جناحی که توافقی قوی را ترجیح میدهد تا از فرسایشی که تمرکز را از هدف بزرگتر (چین) منحرف میکند، اجتناب ورزد. ایران در این سیاق، نه پایان کار، بلکه یک آزمون و یک مرحله است.
تحرکات نظامی جاری نشاندهنده آمادگی است، نه عجله. هدف، ضربهای گذرا نیست بلکه بازتعریف موازنه بازدارندگی است: چیدن بازوها، تحلیل بردن توانمندیها و ضربات حسابشدهای که باب تنش را باز نگه میدارد بدون آنکه به یک تهاجم همهجانبه منجر شود. در مقابل، تهران با آگاهی از اینکه مرکز ثقلش سپاه پاسداران، شبکه نواب و توان موشکی است، تهدید به جنگ تمامعیار میکند.
سه سناریو پیش روست: ضربهای منحصربهفرد که با فرسایش هوایی دنبال شود؛ تغییر از درون که از طریق آن نظم قدرت بازچینی شود؛ یا یک جنگ منطقهای طولانی که نقشهها را بازترسیم کند. در میان این احتمالات، پرسش سرنوشتساز باقی میماند: آیا رویارویی با ایران در خدمت استراتژی کلان علیه چین است یا باعث هدر رفتن آن میشود؟


